تبليغاتX
بازمانده روز

بازمانده روز

فینال زودرس

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سروش  | 

قلیونایِ قاجاری

کنسرتِ پنج شنبه ی رضا یزدانی تویِ اریکه ایرانیان خیلی خوب بود. برخلاف کنسرتِ قبلی سالن تقریباً پر شده بود. رضا یزدانی و گروهش با حدود چهل و پنج دقیقه تاخیر به روی سن اومدن که این وسط، حضور یک گیتاریستِ بسیار جوان خودنمایی می کرد. یغما گلرویی، شهره سلطانی و یکی دو نفر دیگه که یادم نیست بین جمعیت بودن. نکته ای که بیش از همه منُ به وجد آورد تنظیم های شنیدنی ِ آهنگ ها بود که کاملاً با تنظیم های آلبوم فرق می کرد و و تفاوت عمده ش، حضور بسیار پُررنگ تر ِ گیتار الکتریک بود. البته از قرار معلوم، اگه بخواد آلبوم هاشُ با همچین تنظیم هایی بیرون بده، باید خوابِ مجوز رُ ببینه! سه تا آهنگم از آلبوم ِ جدیدش خوند که هرکدوم به نوبه ی خودشون شنیدنی بودن. "نگرانِ خودمم" با یک ریتم عالی همه رُ به وجد آوُرد. "حس ِتاریخ" هم با اینکه تنظیم نشده بود و با سولوی پیانو اجرا شد، اما با اون شروع استثنایی ش سالن رُ غافلگیر کرد. من نمی دونم این یغما گلرویی تا کجا قراره پیش بره لعنتی:

تموم ِ حس ِ تاریخُ، تویِ برقِ چشات داری!
شبیهِ دخترک هایِ، تو قلیونای قاجاری!

شکوهِ قدرتِ مادی! غم تاراج ِ تیموری!
چقد نزدیکِ نزدیکی! چقد از دیگرون دوری!

چون این دو بندُ همون موقع حفظ کردم، به درستی ِ مصرع ِ "شکوهِ قدرت مادی" کاملاً شک دارم. ترانه ی جدیدِ آخر هم "خلیج فارس" بود که فکر نمی کردم انقدر جذبم کنه. یعنی راستشُ بگم اسمشُ که شنیدم خورد تو ذوقم، اما خودِ ترانه اصلاً لوس نبود. هم لحنش جالب و تازه بود و هم یه جوری شعار نداد که آدم بالا بیاره. خلاصه یه جوری بود که من ِ وطن ناپرست هم شروع کردم به زمزمه با رضا یزدانی. در آخر باید اضافه کنم که دلم می خواد برم بگیرم این یغما گلرویی رُ خفه کنم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سروش  | 

فکر می کنی شوخیه یا جدی؟

اومدم گل بکنم، نو گل سوگلت شدم!
تو خودت شاه گل ِ گل ها بودی گلدونت شدم!
حالا حرفامو مي خواي باور بکن، باور نکن!
يه روزي، يه وقت، يه جا مي شنوی قربونت شدم!
(سوگلی،شهره،آلبوم زن)

به نظرم این بند ترانه، یکی از قله هایِ شش و هشتِ لس آنجلسی ست. یعنی تمام ِ آنچه ما از یک آهنگِ لس آنجلسی انتظار داریم، در این آهنگ و خصوصاً در این بند دیده می شود. بیتِ اول به صورتِ شگفت انگیزی غامض و یا همان بی ربط به نظر می رسد. در ادامه به واژه ی کلیدیِ "حالا" می رسیم؛ که اگر این واژه نبود اصلاً این پست نوشته نمی شد. در مصرع ِ آخر زبانم قاصر است از وصفِ وقفه هایی که خواننده بین ِ "یه روزی"، "یه وقت" و "یه جا" می گذارد. همه ی اینها را اضافه کنید به اینکه ادامه ی این بند با دو سه ثانیه موزیک وصل می شود به این: "الهی که قربونت بشم؛ فدایِ اون جونت بشم". آن هم با آن شیوه ی استثنایی ِ بیانِ کلمه ی "الهی" که مو را بر تن ِ شنونده راست می کند. از وصفِ صدایِ خواننده هم بگذریم که آقایانِ جوان به خوبی با آن آشنایی دارند. حالا فهمیدید که چرا می گویم یکی از قله هایِ شش و هشت هایِ لس آنجلسی یا باز هم بیشتر توضیح بدهم؟!

این مصاحبه از نامجو و این قسمتِ آن را بخوانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط سروش  | 

cookiewise

 فکر نمی کردم "آپارتمان" بیلی وایلدر انقدر واسه م لذت بخش باشه. از نگاهِ دقیق ِ وایلدر به مردها و نگاهِ دقیق ترش به زن ها خیلی خوشم اومد. سی دقیقه ی اولِ فیلم غوغا بود! فکر می کنم یکی از دلایلی که خیلی از این فیلم خوشم اومد این بود که تقریباً تمام حرف های وایلدر را با تمام وجودم درک کردم و فهمیدم. و اینکه فکر می کنم تهرانِ سالِ هشتاد و هشت، تازه دارد به نیویورک سال 1960 نزدیک می شود.
یک هشدار به فمینیست های عزیز! بعد از دیدنِ این فیلم احتمالاً به یکی از طرفدارانِ چندهمسری بدل خواهید شد.
این "از لحاظِ ..." یا همان "..wise" گفتن هایِ جک لمون تا آخر فیلم منُ به خنده می انداخت. (در طول فیلم، به جای سه نقطه کلماتِ مختلفی گذاشته می شد.)
یه چیز دیگه که خیلی باحاله: تو کمدی هایِ کلاسیک تا اواخر فیلم اوضاع خیلی خرابه و همه چی به هم ریخته. اما ناگهان در عرض سه دقیقه (این که میگم سه دقیقه اغراق نیست؛ واقعاً سه دقیقه!) همه چی از این رو به این رو میشه و اوضاع گل و بلبل میشه و احتمالاً عاشق و معشوق تا آخر عمر در کنار هم زندگی می کنند. فیلمایی که همین الان به ذهنم می رسه، مثِ: "آقای اسمیت به واشنگتن می رود"، "یک شب اتفاق افتاد"، "بعضی ها داغشو دوست دارن" و همین "آپارتمان" همه شون همینجوری بودن. نکته ی جالب این وسط اینه که تماشاگر (چه ما که سال 2009 پای کامپیوتر هستیم و چه تماشاگر آمریکایی ِ دهه ی شصت) هیچکدوم به این فکر نمی کنیم که مثلاً چرا "شرلی مک لین" یهو از پیش اون یارو فرار کرد و اومد پیش "جک لمون" و یا چطور عین همین اتفاق برای "کلودت کالبرت" و "کلارک گیبل" در "یک شب اتفاق افتاد" افتاد. خب دیگه، مثِ اینکه خیلی داره می افته. خلاصه اینکه خیلی خوشم اومد. ده از ده و از این حرفا.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سروش  |